روشنی بخش زندگی مامان و بابا

یاسمین جون فرشته زمینی

 

 

 

 

 

محبتمحبتمحبت  به وبلاگم خوش اومدین

 

 

      

 

معذرت خواهی

سلام دوستای خوبم از همه تون معذرت میخوام که نتونستم بیام و وبلاگمو به روز کنم از همه بیشتر از دختر نازم معذرت میخوام ..ولی خودتون میدونین بچه که بزرگتر بشه دردسراش هم از همه بیشتر میشه ولی من به جون و دل قبول میکنم و همیشه درخدمت دختر نازم هستم .. ی اس مامان الان دوسالش تموم شده و خیلی خاطرات دارم که واستون بگم صددرصد میام و براتون میگم...یاس مامان ماشاالله خیلی وروجک و کنجکاو شده ...به زودی میگم شیطونیها این وروجکوووووو                           &nbs...
14 خرداد 1395

بدون عنوان

بعد از دو ماه اومدم یه پست جدید واسه دخترم بزارم این روزا اصلا فرصت نمیکنم   چون یاسمینم هزار ماشااله فعالیتش هزار برابر شده اصلا یه جا بند نمیشه همش   یا میخاد بره بیرون یا تو کمدها با وسایل بازی کنه ..چند روزه مریض شدی بخاطر دندونات   مرتب تب و ابریزش بینی داری مامانی  و بابایی همش نگرانن ولی خداروشکر هشتمین   دندونت هم دراومد..خیلی نگران حرف زدنت بودم که خداروشکر شروع کردی به حرف زدن   و چندتا کلمه رو میگی ....مثل گل، بابا،جوجو، تاب تاب، طرف یخچال میری و میگی آب،   بهت میگم یک و تو میگی   دو  ، به مای بیبیت محکم میز...
25 تير 1394

تولد یکسالگی یاسمین جووون

                                   با چند روز تاخیر اومدم پست تولد یاسمین رو بزارم ... یاسمین جون من  و بابایی   جمعه شب 93/2/25 که شب میلاد حضرت رسول (ص) بود تولد یکسالگیتو   جشن گرفتیم و همه رو هم دعوت کردیم که این روز عزیز رو همراه ما باشن .   تو این یکسالی که گذشت بهترین روزها رو کنار دختر عزیزمون داشتیم و هر روز   شاهد بزرگتر شدن عزیز دردونه مون هستیم و خدارو شاکریم ..   ...
2 خرداد 1394

راه رفتن یاس

سلام دوستای خوبم ...اومدم یه پست عجله ای بزارم و برم اخه یاسمین اصلا   نمیزاره ...یه خبر خیلی خوب دارم تقریبا دوهفته س که یاس شروع کرده به راه رفتن   و شیطونی کردن ..تمام وقت باید دنبالش باشم که نیوفته ولی با تمام تلاشای   من وبابایی بازم میوفته و یه جاییش زخمی میشه و کلی گریه میکنه   دوهفته دیگه تولد یاسه من وبابا داریم تدارک میبینیم که یه تولد خوب واسه دخملمون   بگیریم که بهترین خاطره واسه آینده ش بشه                           &n...
7 ارديبهشت 1394

تعطیلات نوروز 1394

سلام دوستای خوبم امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه وسالی   سرشار از خوشی و سلامتی رو شروع کرده باشین ..تعطیلات به ماهم خیلی   خوش گذشت جای همگی خالی تو این روزا یاس کوچولو به همه خواسته های دلش   رسید کلی شکلات و آجیل و چیزایی که نبایستی میخورد نوش جونش کرد   امسال اولین سالی بود که عزیز مامان کنارمون بود. هر روز که میگذره کوچولوی   ما بزرگتر و شیطونتر میشه .     فردا یاس خانوم یازده ماهه میشه     یازده ماهگیت مبارک مامان جون ان شااله که صد ساله بشی        &n...
20 فروردين 1394

ده ماهگی پرنسس مامان وبابا

    نازنین دخترم ده ماهگیت مبارک                                                                                   عصر بابا جون میخاد ببردمون بازار واسه دختر نازمون ومامانی   لباس عید بخره   یه هفته دیگه به عید موند...
21 اسفند 1393

گردش سه قلوها

جمعه (93/12/15) ما بهمراه عمه رفتیم باغ خاله نسرین   عمه جون یاسمین دوقلو داره که همسن یاسمین جون   هستن هرچند یاسمین از اونا بزرگتر بود ولی این دوقلوها   شیطونی کردن وزودتر به دنیا اومدن ...خلاصه تو باغ حسابی   بهشون خوش گذشت تا میتونستن شیطونی کردن   وقتی یاسمین دخترعمه هارو میبینه دیگه سرازپانمیشناسه و حسابی   باهاشون بازی میکنه همه هم بهشون میگن سه قلوها.   هواهم که عالی بود واسه بچه ها خداکنه همیشه همینطوری باشه    خلاصه وقتی برگشتیم خونه یاسمین از خستگی چشماش   باز نمیشدن گیج گی...
17 اسفند 1393

خبرهای داغ داغ

سلام دوستای گلم امروز اومدم با دوتا خبر داغ داغ ......     اولیش اینه که یاس خانوم ما چند روزه سرماخورده و همش ابریزش   بینی داره البته اینو که میگم ناراحت کننده س ...مامانی هم کلی بهش دارو   داده تا یکم بهتر شده   خلاصه امروز خانوم بلا کلی گریه کرد که یهویی چشمم   به دندونای بالای یاس خانوم افتاد تازه اونموقع فهمیدم که علت سرماخوردگی   دختر جونم چی بوده ..خلاصه کلی ذوق کردم به بابایی هم گفتم اونم کلی   خوشحال شد هورررررررررررررااااااااا                ...
12 اسفند 1393

بدون عنوان

                                                                                                      &nb...
5 اسفند 1393

خنده ذوق

امروز میخام  از چیزایی که یاسمین جون بهشون علاقه زیادی   داره بگم که هروقت این چیزارو میبینی چنان ذوقی میکنی که توجه همه رو به   خودت جلب میکنی ماهم از خنده هات کلی ذوق میکنیم   یکی عینک مامان جون رو خیلی دوست داری که با دستات بگیریش وپرتش کنی              موتور باباجون که هرروز میبره دورت میده باهاش ..تازگیاهم یاد گرفتی   انگشتت رو ببری سمت بوقش و از صدای بوق میخندی       جونم برات بگه :لپ تاپ که حتی وقتی خوابی از صدای دکمه ها   نمیدونم چطوری میف...
27 بهمن 1393